عنوان اثر
هر کتاب قصه ایست ،قصه ای شنیدنیست
نام نویسنده / پدیدآورنده / پژوهشگر
ژیلا خاکپور
نوع رویداد
جشنواره قصه گویی
چکیده
آفتاب پرست دلش نمی خواست خودش باشد. از زندگیاش خسته شده بود. آرزو کرد مثل زرافه گردن بلندی داشته باشد یا مثل فیل خرطوم داشته باشد. آنقدر آرزوهایش را گفت که خدا آنها را برآورده کرد. اما دیگر نمی توانست به راحتی حرکت کند و زندگی اش سخت شد، خیلی سخت!
صدای خنده اعضای نوخوان دختر بلند شد. در طول قصه آنقدر خندیدند که من چند ثانیه ساکت به آنها خیره شدم، و به صورتشان نگاه کردم. فکر نمی کردم از شنیدن قصه این همه لذت ببرند. البته من هم از اینکه خوششان آمده بود لذت بردم. در کتاب "قصه و قصه گویی" نوشتهی آقای محمدرضا یوسفی خوانده بودم: «قصه گو باید دریابد که کدام قصه با مخاطباش بیشتر و بهتر پیوند برقرار می کند.» نکته اول: یک قصه ی خوب باید مخاطبش را به وجد آورد و تاثیرگذار باشد .
چه بسا بچه ها بعد از شنیدن قصه آفتاب پرست عجیب به این نتیجه رسیدند که خودشان را هر طوری که هستند دوست داشته باشند.
بله اولین مرحله برای یک قصه گو انتخاب قصه ی مناسب است؛ که دغدغه ی همیشگی من بود. اینکه چه قصه ای را انتخاب کنم که هم به دل من بنشیند وبا آن ارتباط برقرار کنم و هم در دل مخاطب جا بیفتد .همانطور که الین گرین در کتاب "هنر و فن قصه گویی" می گوید: «قدرت انتخاب قصه مستلزم آگاهی ازخود ،آگاهی ازادبیات قصه گویی و آگاهی ازگروهی است که قصه برایشان عرضه می شود.»
یا در کتاب رازهای قصه گویی تالیف "بآتریس مونته" رو آمده است: «نمی توانید حسی را بدون درک قصه منتقل کنید.»
نکته دوم: یک قصه گو باید ابتدا قصه را با تمام وجود در خود درونی کرده و درک کند؛ تا بتواند همان حس را به مخاطباش انتقال دهد.
تصمیم گرفتم فردا هم همان قصه آفتاب پرست را برای گروه دیگری از بچه ها قصه گویی کنم تا ببینم به همان اندازه که در اعضای دختر تاثیرگذار بود در اعضای نوخوان پسر هم موثر واقع می شودیا نه؟ روز بعد دوباره قصه را در کلاس قصه گویی اجرا کردم و همان بازخورد را گرفتم. خیلی جالب بود که قصه اعضا را کاملا به فکر فرو می برد. شاید بارها و بارها مثل آفتاب پرست آرزوهای عجیب داشتند ولی حالا نگاهشان کمی تغییر کرده بود، به این فکر می کردند آنچه هستند را دوست بدارند .
هر چه با خودم کلنجار رفتم با تمامی این ویژگیها باز هم قصه ای نبود که به دل خودم بنشیند و برای جشنواره ی قصه گویی انتخاباش کنم، از قضا یک روز رابط قصه گویی استان تماس گرفتند و پرسیدند که آیا برای جشنواره شرکت می کنم یا نه؟ من هم طبق روال هر سال آه از نهادم بلند شد که نتوانستم قصه ای را انتخاب کنم که دوستش داشته باشم. پرسیدند این روزها که زیاد برای اعضا قصه می گویید هیچ قصه ای نیست که در کلاس قصه گویی گفته باشی و از آن خوشات آمده باشد؟ یاد قصه آفتاب پرست عجیب افتادم. گفتم نه؛ ولی یک قصه را چند وقت پیش برای دو گروه اعضای پسر و دختر تعریف کردم که خیلی دوستاش داشتند و با آن ارتباط گرفتند ولی به دلم خودم ننشست! رابط قصه گویی گفتند: اینکه خیلی عالیست. بهتر هست چند بار دیگر این قصه را هم مطالعه کنی و برای دیگراعضا هم تعریف کنی. حتماً بازخورد خوبی دریافت میکنی. قول ندادم ولی ذهنم درگیرش شد. سراغ کتاب رفتم، بازش کردم و این بار طور دیگری به تصاویر و متن آن نگاه کردم. داستان خیلی کوتاه بود و بیشتر از ده خط نمیشد؛ خیلی وقتها که برای اعضا قصه گویی می کردم فی البداهه مطالبی را به آن اضافه میشد.
یاد مطلبی از کتاب "هنر و فن قصه گویی" تالیف الین گرین افتادم: «قصه گو باید قصه را از صفحات کتاب برگیرد و روح زندگی را در آن بدمد. این کار میسر نمی شود مگر اینکه قصه برای گویندگان آن معنایی داشته باشد؛ زیرا بچه ها در فهم احساسات حقیقی فرد در مورد قصه حساس و توانا هستند. بنابراین قصه گو باید از محتوا، حال و هوا و سبک داستان لذت ببرد و بخواهد دیگران را نیز در این لذت سهیم نماید.»
تاریخ آخرین بروزرسانی:
1402/10/24 - 09:39:59