کتاب بزرگسال فارسی
تنها گریه کن: روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان
«حتی اگر کتاب را ننویسی، اصرار دارم بروی و برای یک بار هم که شده، حاج خانم را ببینی.» این نقطه، تنها چیزی بود که در موردش تردید نداشتم؛ دیدار! یک صبح زمستانی بود. میان کوچه های بلوار امین، خانه شان را پیدا کردم و برای اولین بار در عمرم، با آغوش گرم مادر شهید مواجه شدم که فقط برای من باز شده بود. من غریبی می کردم و او مادرانه، مهربانی. مادر شهید محمد معماریان. در نگارش شنیده هایم از او، تلاش کردم جانب امانت را نگه دارم و قصه گویی نکنم؛ اما آنچه در مورد این زن در سال های بعد شهادت فرزندش نگفته باقی مانده، اگر بیش از این روایت مکتوب نباشد، کمتر نیست.
«سراغ شهدایی را که دیروز آورده بودند، گرفتم.آهسته قدم برداشت و پشت سرش راه افتادم. ته راهروی نیمه تاریک، در اتاقی را باز کرد و خودش کنار ایستاد. سرمایی که از اتاق هجوم آورد طرفم، با سرمای بیرون فرقی نمی کرد؛ تنها فرقش این بود که اینجا هیچ بادی نمی آمد و فقط یک تکه ابر سرد، تمام وجود آدم را فرا می گرفت. زیر لب بسم الله گفتم و وارد اتاق شدم»
عنوان: تنها گریه کن: روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان




