کتاب کودک و نوجوان فارسی
چشم هایت را ببند
راوی چشم هایت را ببند درباره برادرش حرف می زند. ظاهرا برادرش با او خیلی جر و بحث می کند. راوی بخشی از اختلاف نظر با برادرش را به ما نشان می دهد. به او می گویم: می بینی؟ درخت یک جور گیاه خیلی بلند است که کلی برگ دارد. او توضیح می دهد: نه اینطوری نیست! درخت یک چوب دراز است که از زمین بیرون آمده و آواز می خواند. ما به عنوان مخاطب در تصویر درختی را می بینیم که پرنده روی شاخه اش نشسته است. باز هم راوی می گوید: مار حیوانی است که می خزد و پا ندارد. برادرش می گوید: نه مار یک طناب سرد و نرم است که همیشه فرار می کند. این گفتگو ها همین طور ادامه دارد تا اینکه راوی به مادرش می گوید من سعی کردم برایش توضیح دهم اما او گوش نمی کند. مادرش می گوید شاید او هم درست می گوید. راوی نمی پذیرد و مادرش از او می خواهد تا برای درک این قضیه چشم هایش را ببندد. نویسنده ما را غافلگیر می کند. گفتگو و تصاویر درخشان هستند. چطور می شود با اینهمه زیبایی با یک نابینا همدلی کرد. باید کتاب را بخوانید. با کودکان بخوانید.
«وقتی تاریک می شود همه می خوابند. نه خیر هم! وقتی تاریک می شود، همه ی چیزهای کوچک از خواب بیدار می شوند.»
معرفی کتاب «چشم هایت را ببند»
نویسنده: ویکتوریا پرز اسکریوا
تصویرگر: کلودیا رانوچی
مترجم: سحر ترهنده
ناشر: طوطی، 1400
عنوان اصلی: Cierra los ojos
گروه سنی: بالاتر از پنج سال
موضوع: کودکان نابینا/ همدلی/ خانواده دوستی




